منطقه امن

 

به یاد دکتر شریعتی

"خدایا
به من زیستنی عطا کن،
که در لحظه ی مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم.
ومردنی عطاکن،
که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم.
بگذار تا آنان را من،خود انتخاب کنم،
اما آنچنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن"را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن" را من خود خواهم آموخت."

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ - افسانه

عروسک

زمان : دوشنبه  سیزدهم خرداد

ساعت : بعد از ظهر ؛ حوالی 7 – 7:30

مکان : یه داروخانه شیک و مدرن  در یک منطقه نسبتا بالای شهر و مرفه

 

شرح ماجرا :  بعد از ظهر کسالت آور و بسیار خلوت داروخانه بود . بنظر میرسید که از دوشنبه عصر تعطیلات شروع شده بود . هرکسی سرش رو با چیزی مشغول کرده بود . sms بازی .خوندن مجلات  چند ماه قبل .  گفتگوی تلفنی . چرت زدن . حل جدول  و هی تند و تند نگاه کردن به عقربه های ساعت که انگار نمی خواست تکون بخورد /

 همه 5 نفر  پرسنل داروخانه ( یه خانمی که مسئول آرایشی بهداشتی است . یه آقای نسبتا میانسالی که صندوقدار است . یه آقای جوون و خوش تیپی که با مالک داروخانه شریک است . نسخه پیچ داروخانه که  یه آقایی است مثل آچار فرانسه: سفارش دارو میده ، انبار رو کنترل میکنه ، نسخه پیچی میکنه و انصافا توی ساخت داروهای ترکیبی بسیار ماهر است . و من قائم مقام داروخانه برای روزهای زوج ) بسیار بیحس و حال بودیم و حتی حوصله نداشتیم باهم حرف بزنیم .

یکهو یه خانوم خیلی جوون و خیلی  خوشگل که یه دختر کوچولوی خیلی ناز توی بغلش بود همراه با یه خانوم خیلی شیک و پیک که  سن و سال بالایی داشت ولی خیلی ترو تمیز و خوش تیپ بود وارد داروخانه شدند .

با توجه به موقعیت مکانی داروخانه و با توجه به همجواری داروخانه با  مطب یکی از پزشکان پوست و مو بسیار سرشناس ، معمولا خانم های مراجعه کننده همین سرو وضع را دارند . ولی اون دختر کوچولوی نازنینی که توی بغل مامانش بود انقدر جذاب و دوست داشتنی بود که من توی دلم  آرزو میکردم کاش بیان این طرف داروخانه  و بامن کار داشته باشن و من کمی با اون نی نی کوچولو چاق سلامتی کنم .

یکهو متوجه شدم که بقیه پرسنل داروخانه هم به جنب و جوش در آمدن . هر دوتا پسرها پیش آقای صندوقدار رفتن و پچ پچ میکردن و اون خانوم فروشنده لوازم آرایشی هم از اون طرف داروخانه به سمت این خانم های مراجعه کننده سرک می کشید و یک لبخند بسیار موذیانه و مشکوکانه بر روی لب همه نشسته بود .

خانم های تازه وارد که بسیار هم اخم  کرده بودند و عصبی بودن پیش من اومدن . من  برای اون دختر کوچولو یه سری تکون دادم و یه چشمکی زدم و غش غش خنده های نازش به آسمون رفت .ولی نمیدونستم که چر انقدر مامانش نارا حته .

خانوم جوون پرسید: هومانا 3 دارین؟ ( هومانا 3= یه شیر خشک برای نوزادان 10 ماه به بالا که پوره سیب هم داره )

من گفتم نه متاسفانه مدتی است که توزیع نشده . و دستهای اون نی نی کوچولو رو گرفتم و با صدای بچه گونه ای بهش گفتم : وای خوشگل خانوم حالا غذای تورو چیکار کنیم ؟ وغش غش خندیدن نی نی و دست و پا زدن های پی در پی اش که بیاد توی بغلم .

خانووم جوون پرسید : هومانا ی 2 ؟

من : نه !

خانووم جوون : هومانای 1؟

من : بله .

خانم جوون : قیمتش چنده ؟

من :3900 تومان

خانووم جوون  بسیار مستاصل و غمگین بود و خانم مسن تر گفت  : وای ی ! چرا انقدر گرون است . چه خبره ؟  و رو به خانووم جوون کرد( که بعدا فهمیدم این دو مادر و دختر بودن) :  آخه چه جوری شکم وامونده این حرووم زاده رو سیر کنم ؟؟؟

من یکه خوردم و به سمت بقیه بچه ها که شاهد این گفتگو بودن نگاه کردم .همه شون  دورهم جمع شده بودن  و به ما نگاه میکردن .

مکالمه من با خانوم ها ادامه پیدا کرد . قیمت شربت سرماخوردگی چنده ؟ قیمت یه آمپول 12 Bو Bکمپلس چنده ؟ قیمت شربت سفالکسین 125  چنده ؟ و با جواب های من قیافه   مادر جوون بسیار درهم می شد و مادر بزرگ خوش تیپش داشت رسما فحش های خواهر و مادر به اون نی نی کوچولو حواله میکرد .

 خانم ها دوتا آمپول B12  و B کمپلکس و یه شربت سرماخوردگی گرفتن . فیش نوشتم و رفتن صندوق و پول دارو ها را دادن . مادر جوون و نی نی کوچولو کمی عقب تر ایستادن . مادربزرگ  خوش تیپ  با صندوقدار ما  با صدای بسیار آروومی حرف میزد .

یکهو آقای صندوقدار با کلافگی گفت : خانوم جوون اشتباه گرفتی .  ما این کاره نیستیم . اینجا هم مال بابای من نیست که ازت پول نگیرم و... که خانم ها نگذاشتن حرف او تمام بشه به سرعت فیش را به من داد، دارو را گرفت و رفتن .

خانومی که فروشنده لوازم آرایشی است کم و کیف ماجرا را برایم تعریف کرد . این  خانم ها 3 بار دیگه هم اینجا اومدن  به خیالشون اومده بود که صندوقدار مالک داروخانه است . و مادربزرگ رسما  بهش گفته بود که اگه پول شیرخشک و پوشک بچه را از اونگیرد ، در منزل خودش از او پذیرایی می کند !! و بار آخری مادربزرگ به تنهایی آمده بود و پیشنهادش را تکرار کرده بود با این تفاوت که  اون خانووم جوون  حاضره از اون پذیرایی کنه !!

با وروود و خروج اون خانوم ها ، جو داروخانه از اون کسالت و رخوت بیرون آمده بود . پسرها بسیار آرووم با هم حرف میزدن و یکهو با صدای بلند می خندیدن . و خانوم فروشنده لوازم آرایش بسیار آرووم و پچ پچ کنان ماجرا را با موبایلش برای شخص ثالثی تعریف می کرد .

و من در حالیکه هنوز صدای خنده های نی نی کوچولو و اون برق  چشمان درخشانش رو توی ذهنم داشتم ، داشتم فکر میکردم که فقر و فحشا در یک قدمی ما است . اصلا راه دوری نیست . همین انسان هایی که هر روز در یک تاکسی کنارشان می نشینیم ،  همین انسان هایی که شاید از همین سوپرمارکت سر کوچه  ماست و شیر می خرند .همین  چشم های نگران   و تن های خسته ای که از کنا ر ما میگذرند ؛ شاید هر روز ؛ هر ساعت و هر لحظه در حال فرو رفتن در منجلاب فقر و فحشا هستند .  تقویم شخصی ام را باز کردم و جلوی روز دوشنبه نوشتم :

" چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .

 باید هوشیار باشم  ، شاید دستی دراز است ،نگاهی ملتمس است ، دلی نگران است ، تنی لخت است . "

یادم افتاد جایی خوانده بودم که ما قربانی قربانیان دیگر هستیم . مادربزرگ قربانی شده بود  . مادر جوون که قربانی مادربزرگ بود . و تنم لرزید و اشکی بر گوشه چشمم جاری شد که ای وای برمن / ای وای اگر که اون نی نی کوچولو هم قربانی بشود . افسوس . سستی کردم . فرصت کوتاه بود . فرصت از دست رفت .

ساعت هشت و نیم شب شده بود . مانتو سفید را  در رختکن آویزان کردم و آماده شدم که بروم .تمام پولی را که همراهم بود به آقای صندوقدار دادم و به او و سهامدار دارو خانه  گفتم این پیش شما باشد اگر اون خانوم دوباره اومد به اندازه این مبلغ بهش شیر خشک و پوشک بده . بهش بگو  که فقط بعد از ظهرهای زوج میتونه بیاد اینجا .

اون آقایون من و من کردند و گفتند  که " لطفا  اینکار رو نکنین . راه اینجور آدم ها رو به اینجا باز نکنین . خوب ماهم می تونستیم بهشون کمک کنیم خوب اگه کمتر خرج سر و وضعشون کنن می تونن مایحتاجشون رو بخرن و  اینا آشغالن ..."

و من گفتم : این آدم ها جور خاصی نیستند .  توی موقعیتی که درگیرش هستند بنظرشون رسیده که این یک راه حل است. و ما باید کمکشون کنیم . الان که را ه رو اشتباه رفتن و مارو اشتباه گرفتن باید دستشون رو بگیریم . اگه  کمکشون نکنیم شاید از اینجا به جای دیگه برن و بیشتر غرق  منجلاب بشن . و به تندی گفتم :  آشغال کسی است که می تونه کمکی بکنه و نمیکنه .

 

رسیدم خانه . بسیار خسته بودم . افکارم مغشوش و درهم و برهم بود .  فکر کردم اون مادربزرگ خوش تیپ و شیک و پیک هم روزی یه دختر کوچولوی 1 ساله بوده . تمام دلخوشی اش عروسک اش بوده . امروز عروسک دست کدام نامرد است ؟ آه فردا هم تعطیل است ؟ و فردا هم عروسک می شود ؟ و پس فردا ؟و پنج شنبه شب ؟ و جمعه شب ؟ و شب های دیگر ؟

غش غش خنده اون نی نی کوچولو  که باید برای مامانش خوش آهنگ ترین زمزمه دنیا باشد ، حتما  سوهان بر روح مادر ش است  . نی نی کوچولو نام فامیل دارد ؟ نام فامیل کدام نامرد ؟ کدام گرگ در لباس میش ؟

 موبایلم زنگ می خورد .تلفن از طرف شریک داروخانه است . حوصله اش را ندارم . با بی میلی جواب میدهم . می گوید:دستتون به خیر .  نذرتون قبول . بقیه بچه ها هم مبلغی رو کنار گذاشتن .  اگه صلاح بدونین ماجرا رو به آقای دکتر ، مالک داروخانه ، هم بگیم  ایشون آشنایی با بهزیستی دارن شاید بشه  این خانوم ها رو به آونجا معرفی کنیم و ...

 

ومن دعایی را زیر لبم زمزمه می کنم . دعایی که بسیار دوستش دارم :

 

    "ای مریم مقدس که بی گناه بار برداشتی .

 برای ما که به درگاهت آمده ایم ، شفاعت کن ."

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧ - افسانه

" آری این چنین بود برادر "

چند روز پیش ترها ،  اولین سالگرد فوت پدر یکی از صمیمی ترین دوستانم بود . خوب از اونجایی که این آقای خدا بیامرز ، مرد بسیار نازنین ، انسان بسیار مهربان و یک قاضی بسیار منصف و  از یک خانواده بسیار محترم و اصیل بود ، میدانستم که حتما به یاد ایشان مجلس یادبودی برگزار می شود ، وچون هیچ کدام از فرزندانش در ایران نیستند ، همگی به مادر پیرشان توصیه کرده بودند که در برگزاری این مراسم سنگ تمام بگذارد .

من هم راستش معنی سنگ تمام در این جور مجالس  را نمی دانستم تا اینکه کارت دعوت به مجلس یادبود ایشان به دستم رسید ،که انصافا در طراحی و چاپ بسیار زیبا و کم نظیر بود:  ترکیبی از یک کاغذ بسیار خوش تار و پود به  رنگ سبز یشمی و سیاه  . مزین به روبان حریر یشمی و سیاه .و اینقدر شیک و با وقار و کم نظیر بود که داشتم فکر میکردم اگر این ترکیب به رنگ لیمویی و سفید و یا صورتی و سفید باشد عجب کارت دعوت توپی برای مجلس عروسی می باشد !!

 خلاصه الکلام روز موعود  در ساعت مقرر به در منزل ایشان رسیدیم و در انبوه رنگارنگ سوزوکی گراند ویتارا ،پرادو ، بی ام و ، سوناتا  و بنز ، ماشین پرایدمان را جایی به ملایمت چپاندیم ودر بدو ورود به منزل ایشان یک عدد سبد گل به چه عظمتی ( بی اغراق دو متر قد داشت) که  بنظرم به اندازه حقوق سه – چهار  ماه من قیمت داشت  ، از طرف برادر آن مرحوم که از پزشکان بسیارحاذق و باسواد این مملکت در رشته اورولوژی می باشند، جلوی در منزل به  چشم می خورد ، ( که بعدا فکر کردم از بس این سبد بزرگ بوده ، لابد نتوانسته بودند آنرا به داخل منزل بیاورند! )  و چه دردسرتان بدهم که دورتادور خانه سبد های گل  آنچنانی ،از طرف مهمان های آنچنانی ، مزین به القاب های آنچنانی چیده شده بود ،

 و یک آقایی بسیار خوش تیپ و شیک پوش از ما استقبال کردو من  5 شاخه شیپوری سفیدی را که در نهایت سادگی ، بسیار مغرورانه سوگوار بود به او سپردم و بعد پیش خودم فکر میکردم که من این آقای خوش تیپ شیک پوش را چطور تا حالا ندیده بودم ؟ ولی این فکر زیاد طولی نکشید ، چون از این آقاهای خوش تیپ و شیک پوش آن شب بسیار زیاد بود: یکی مانتوی خانم ها را تحویل می گرفت ، یکی خرما و میکادو تعارف میکرد ، دیگری قهوه سرو  می کرد و ...

و میزی در کنج سالن قرار داشت، مزین به پارچه ترمه بسیار اصیل و حریر سیاه و دورتادور آن گل و شمع ، و عکس آن مرحوم در میان این بازی نور و رنگ !

و   خانم های  مهمان ؛ بی اغراق همه آرایشگاه رفته بودن !! موهای همه یا منگول منگول بود ، یا به شدت لخت و صاف بود  و خانم های مسن تر مثل همسر و خواهران آن  مرحوم ، از این شینیون های خیلی باکلاس داشتند . و من مطمئن هستم که دیروز همگی موهایشان را رنگ یا های لایت کرده بودند و ناخن هایشان را مانیکور و پدیکور کرده بودن . و لباس ها یشان همه لباس های شب بسیار خوش دوخت و شیک ولی به رنگ مشکی .

 

و میزشام بسیار بسیار باشکوهی درحیاط چیده شده بود که چون من در رژیم لاغری به سر میبرم، اصلا این قسمتش برایم مهیج نبود !!

و آن شب خانم های خوشگل با آقایان جوان تر شام بسیار مطبوعی را در کنار استخر میل کردند .( آدم یاد اون مهمونی  توی فضای باز می افته که اسکارلت همه  پسر های جوون رو دور خودش جمع کرده بود ، با این تفاوت که اون مهمونی نهار بود و این شام !!)

و فیلمبرداری که لحظه های این مجلس را ثبت میکرد تا برای فرزندان دور از وطن آن مرحوم یادگاری بماند .

 

و من در  تضاد آن لحظه ها ، اولین روزی را به یاد آوردم که پا به همین خانه گذاشتم . 23 سال پیش .

دوستم مرا به پدرش معرفی کرد ، و من تمام تلاشم را میکردم که در نظر او بسیار باسواد جلوه کنم . یادم هست که از من پرسید چه کتاب هایی خواندی ؟  و یادم هست که من آن سال ها بسیار شیفته صادق هدایت ، عزیز نسین ،سهراب سپهری و  شعر از هر نوعش کهنه یا نو بودم .و یادم هست که  که چند جلد کتاب از دکتر شریعتی در منزل ما بود که متعلق به خواهرم بود و من گاهی آنها را ورقی زده بودم و بسیار تلاش کرده بودم که انرژی در پس آن نوشته ها را درک کنم  ولی نمی توانستم باهاش ارتباط برقرار کنم و به شدت معتقد بودم که شریعتی خوان بودن یعنی روشنفکری و باسوادی . پس در جواب آن مرحوم گفتم : کتاب های دکتر شریعتی .

و او بسیار ذوق کرد و مرا تشویق کرد و در ستایش شریعتی حر ف هایی گفت که من اصلا نفهمیدم و تیکه هایی ازنوشته های اورا برایم باز گو کرد .  و وقتی از " آری این چنین بود برادر " حرف میزد ، جوری حرف میزد که  انگار خودش طعم شلاق و شکنجه را در اهرام ثلاثه چشیده است .

 یادم هست همان روز به خواهرم گفتم   " آری این چنین بود برادر " را باید بخوانم و در کمال تعجب ، کتابچه کوچک 20-30 صفحه ای را به من داد، و آن شب من حسی را تجربه کردم  که تا 20 سال بعد هم  آن حس در من جاودان ماند .

 و ان شب در حیاط  منزل  او در کنار بوته گل رزی نشسته بودم  و

"  به   اهرام عظیم ثلاثه نگاه کرد م  و دیدم که چقدر با آن شکوه و عظمت و جلال بیگانه هستم . "

 و حس کردم که امشب روح او  زیر تازیانه این همه تجمل  است

 یادت به خیر . روحت شاد .

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ - افسانه